دسته: شعرا
-
۱۰۸. مرا خود با تو چیزی در میان هست
غزل 108 مرا خود با تو چیزی در میان هست و گر نه روی زیبا در جهان هست وجودی دارم از مهرت گدازان وجودم رفت و مهرت همچنان هست مبر ظن کز سرم سودای عشقت رود تا بر زمینم استخوان هست اگر پیشم نشینی دل نشانی و گر غایب شوی در…
-
۱۰۷. صبحدم خاکی به صحرا برد باد از کوی دوست
غزل 107 صبحدم خاکی به صحرا برد باد از کوی دوست بوستان در عنبر سارا گرفت از بوی دوست دوست گر با ما بسازد دولتی باشد عظیم ور نسازد میبباید ساختن با خوی دوست گر قبولم میکند مملوک خود میپرورد ور براند پنجه نتوان کرد با بازوی دوست هر که را…
-
۱۰۶. شادی به روزگار گدایان کوی دوست
غزل 106 شادی به روزگار گدایان کوی دوست بر خاک ره نشسته به امید روی دوست گفتم به گوشهای بنشینم ولی دلم ننشیند از کشیدن خاطر به سوی دوست صبرم ز روی دوست میسر نمیشود دانی طریق چیست تحمل ز خوی دوست ناچار هر که دل به غم روی دوست داد…