دسته: شعرا
-
۳۲۳. هر که نازک بود تن یارش
غزل 323 هر که نازک بود تن یارش گو دل نازنین نگه دارش عاشق گل دروغ میگوید که تحمل نمیکند خارش نیکخواها در آتشم بگذار وین نصیحت مکن که بگذارش کاش با دل هزار جان بودی تا فدا کردمی به دیدارش عاشق صادق از ملامت دوست گر برنجد به دوست مشمارش…
-
۳۲۲. خجل است سرو بستان بر قامت بلندش
غزل 322 خجل است سرو بستان بر قامت بلندش همه صید عقل گیرد خم زلف چون کمندش چو درخت قامتش دید صبا به هم برآمد ز چمن نرست سروی که ز بیخ برنکندش اگر آفتاب با او زند از گزاف لافی مه نو چه زهره دارد که بود سم سمندش نه چنان…
-
۳۲۱. آن که هلاک من همیخواهد و من سلامتش
غزل 321 آن که هلاک من همیخواهد و من سلامتش هر چه کند ز شاهدی کس نکند ملامتش میوه نمیدهد به کس باغ تفرج است و بس جز به نظر نمیرسد سیب درخت قامتش داروی دل نمیکنم کان که مریض عشق شد هیچ دوا نیاورد باز به استقامتش هر که فدا نمیکند…