دسته: شعرا
-
صاحبدرد
صاحبدرد بيان درد مكن ، جز براي صاحبدرد من اهل دردم و، دانم دواي صاحبدرد ز يادگار خوش خويشتن مگو ايدوست بمحفلي ، كه شدي آشناي صاحبدرد كنون كه هر كس اسير هواي نفسانيست كسي چگونه شناسد ، بهاي صاحبدرد بكوي دلشدگان رو ، چو حاجتي داري كه مستجاب تر آيد دواي صاحبدرد مخواه از…
-
خدا چو صورت ابروی دلگشای تو بست
غزل ۳۲ خدا چو صورت ابروی دلگشای تو بست گشاد کار من اندر کرشمههای تو بست مرا و سرو چمن را به خاک راه نشاند زمانه تا قصب نرگس قبای تو بست ز کار ما و دل غنچه صد گره بگشود نسيم گل چو دل اندر پی هوای تو بست مرا…
-
آن شب قدری که گويند اهل خلوت امشب است
غزل ۳۱ آن شب قدری که گويند اهل خلوت امشب است يا رب اين تاثير دولت در کدامين کوکب است تا به گيسوی تو دست ناسزايان کم رسد هر دلی از حلقهای در ذکر يارب يارب است کشته چاه زنخدان توام کز هر طرف صد هزارش گردن جان زير طوق غبغب است…