دسته: شعرا
-
سحرگه ره روی در سرزمينی
غزل ۴۸۳ سحرگه ره روی در سرزمينی همیگفت اين معما با قرينی که ای صوفی شراب آن گه شود صاف که در شيشه برآرد اربعينی خدا زان خرقه بيزار است صد بار که صد بت باشدش در آستينی مروت گر چه نامی بینشان است نيازی عرضه کن بر نازنينی …
-
تو مگر بر لب آبی به هوس بنشينی
غزل ۴۸۴ تو مگر بر لب آبی به هوس بنشينی ور نه هر فتنه که بينی همه از خود بينی به خدايی که تويی بنده بگزيده او که بر اين چاکر ديرينه کسی نگزينی گر امانت به سلامت ببرم باکی نيست بی دلی سهل بود گر نبود بیدينی ادب و شرم…
-
ساقيا سايه ابر است و بهار و لب جوی
غزل ۴۸۵ ساقيا سايه ابر است و بهار و لب جوی من نگويم چه کن ار اهل دلی خود تو بگوی بوی يک رنگی از اين نقش نمیآيد خيز دلق آلوده صوفی به می ناب بشوی سفله طبع است جهان بر کرمش تکيه مکن ای جهان ديده ثبات قدم از سفله مجوی…