دسته: شعرا
-
فرق است
فرق است بودم به کارگاه جوانی دوران روزهای جوانی مرا گذشت در عشق های دلکش و شیرین (شیرین چو وعده ها) یا عشق های تلخ کز آنم نبود کام. فی الجمله گشت دور جوانی مرا تمام. * آمد مرا گذار به پیری اکنون که رنگ پیری بر سر کشیده ام فکری است باز در سرم…
-
قصیده شماره پانزده
ایضاله دوش مانا شنید فریادم کرد بیمار پرسشی بادم من هم از روی باد پیمایی نفسی با نسیم بگشادم با دلش رمزکی فرو گفتم به کف او پیامکی دادم گفتم: ار چه تو نیز بیماری خبری ده ز صحت آبادم نفسی از دم مسیح دمی به من آور، که نیک ناشادم بر سرم سنگ…
-
هست شب
هست شب هست شب یک شبِ دم کرده و خاک رنگِ رخ باخته است. باد، نو باوه ی ابر، از بر کوه سوی من تاخته است. * هست شب، همچو ورم کرده تنی گرم در استاده هوا، هم ازین روست نمی بیند اگر گمشده ای راهش را. * با تنش گرم، بیابان دراز مرده را…