دسته: شعرا
-
قصیده شماره هفدهم
در مدح شیخ بهاء الدین زکریا ملتانی می بیاور ساقیا، تا خویشتن را کم زنیم کار خود چون زلف خوبان در هم و برهم زنیم از سر مستی همه دریای هستی بر کشیم فارغ آییم از خود و هر دو جهان را کم زنیم بگسلیم از هم طناب خیمهٔ هفت آسمان خیمهٔ همت ورای…
-
برف
برف زردها بی خود قرمز نشده اند قرمزی رنگ نینداخته است بی خودی بر دیوار. صبح پیدا شده از آن طرف کوه ازاکو اما وازانا پیدا نیست گرته ی روشنی مرده ی برفی همه کارش آشوب بر سر شیشه ی هر پنجره بگرفته قرار. وازانا پیدا نیست من دلم سخت گرفته است از این میهمان…
-
قصیده شماره شانزده
در نعت رسول اکرم (ص) شهبازم و شکار جهان نیست در خورم ناگه بود که از کف ایام برپرم چون میتوان ز دست شهان طعمه یافتن از دست روزگار چرا غصه میخورم؟ بر فرق کاینات چرا پا نمینهم؟ آخر نه خاک پای عزیز پیمبرم؟ آن کاملی که رتبتش از غایت کمال گوید: منم که…