دسته: شعرا
-
۱۰. با جوانی سرخوشست این پیر بی تدبیر را
غزل 10 با جوانی سر خوش است این پیر بی تدبیر را جهل باشد با جوانان پنجه کردن پیر را من که با مویی به قوت برنیایم ای عجب با یکی افتادهام کاو بگسلد زنجیر را چون کمان در بازو آرد سروقد سیمتن آرزویم میکند کآماج باشم تیر را میرود تا…
-
۹. گر ماه من برافکند از رخ نقاب را
غزل 9 گر ماه من برافکند از رخ نقاب را برقع فروهلد به جمال آفتاب را گویی دو چشم جادوی عابدفریب او بر چشم من به سحر ببستند خواب را اول نظر ز دست برفتم عنان عقل وان را که عقل رفت چه داند صواب را گفتم مگر به وصل رهایی…
-
۸. ز اندازه بیرون تشنهام ساقی بیار آن آب را
غزل 8 ز اندازه بیرون تشنهام ساقی بیار آن آب را اول مرا سیراب کن وان گه بده اصحاب را من نیز چشم از خواب خوش بر مینکردم پیش از این روز فراق دوستان شب خوش بگفتم خواب را هر پارسا را کان صنم در پیش مسجد بگذرد چشمش بر ابرو افکند…