دسته: شعرا
-
۴۲. نشاید گفتن آن کس را دلی هست
غزل 42 نشاید گفتن آن کس را دلی هست که ندهد بر چنین صورت دل از دست نه منظوری که با او میتوان گفت نه خصمی کز کمندش میتوان رست به دل گفتم ز چشمانش بپرهیز که هشیاران نیاویزند با مست سرانگشتان مخضوبش نبینی که دست صبر برپیچید و بشکست …
-
۵۲۵. بی گاه شد بیگاه شد خورشید اندر چاه شد
شماره 525 بی گاه شد بیگاه شد خورشید اندر چاه شد خیزید ای خوش طالعان وقت طلوع ماه شد ساقی به سوی جام رو ای پاسبان بر بام رو ای جان بیآرام رو کان یار خلوت خواه شد اشکی که چشم افروختی صبری که خرمن سوختی عقلی که راه آموختی در نیم شب…
-
۴۱. دیر آمدیای نگار سرمست
غزل 41 دیر آمدی ای نگار سرمست زودت ندهیم دامن از دست بر آتش عشقت آب تدبیر چندان که زدیم بازننشست از روی تو سر نمیتوان تافت وز روی تو در نمیتوان بست از پیش تو راه رفتنم نیست چون ماهی اوفتاده در شست سودای لب شکردهانان بس توبه صالحان…