دسته: شعرا
-
۱۲۵. کس ندانم که در این شهر گرفتار تو نیست
غزل 125 کس ندانم که در این شهر گرفتار تو نیست هیچ بازار چنین گرم که بازار تو نیست سرو زیبا و به زیبایی بالای تو نه شهد شیرین و به شیرینی گفتار تو نیست خود که باشد که تو را بیند و عاشق نشود مگرش هیچ نباشد که خریدار تو نیست…
-
۵۷۱. بیا کامشب به جان بخشی به زلف یار میماند
شماره 571 بیا کامشب به جان بخشی به زلف یار میماند جمال ماه نورافشان بدان رخسار میماند به گرد چرخ استاره چو مشتاقان آواره که از سوز دل ایشان خرد از کار میماند سقای روح یک باده ز جام غیب درداده ببین تا کیست افتاده و کی بیدار میماند به شب نالان…
-
۱۲۴. روز وصلم قرار دیدن نیست
غزل 124 روز وصلم قرار دیدن نیست شب هجرانم آرمیدن نیست طاقت سر بریدنم باشد وز حبیبم سر بریدن نیست مطرب از دست من به جان آمد که مرا طاقت شنیدن نیست دست بیچاره چون به جان نرسد چاره جز پیرهن دریدن نیست ما خود افتادگان مسکینیم حاجت دام گستریدن…