دسته: غزلیات
-
۷۰
غزل شمارهٔ ۷۰ غمزه خونریز و عشوه در پی جان چون توان برد دین ودل ز میان چند از حسرت سراپایت بیسر و پا شویم و بی دل و جان چند گیرم ز غم به دندان دست آه از دست آن لب و دندان سرو آزاد جان از ین غم داد که گرفتار توست…
-
۷۱
غزل شمارهٔ ۷۱ ز خواب ناز خیز و فتنه سرکن جهان یکبارگی زیر و زبر کن حذر از کوری خفاش طبعان سری از منظر خورشید در کن نگویم صورتم را بخش معنی مرا از صورت و معنی بدر کن ز پیش این پردهٔ پندار بردار زمین و آسمان زیر و زبر کن خبر گوئی…
-
۷۲
غزل شمارهٔ ۷۲ مه نامهربانم بیگنه دامن کشید از من چه بد کردم، چه بد رفتم، چه بد گفتم چه دید از من سخن میرفت از بیگانگان، از خویشتن رفتم باین ترتیب درس آشنائی را شنید از من بخود بیگانهتر امروز دیدم آن ستمگر را مگر در بیخودیها آشنا حرفی شنید از من رضی…