دسته: غزلیات
-
۷۳
غزل شمارهٔ ۷۳ مرا دستی است بالا دست گردون که نتوان ز آستینش کرد بیرون منم بر درگهش چون حلقه بر در نه دست اندرون نه پای بیرون هژبرانند اینجٰا خفته در خاک دلیرانند اینجـٰا غرقه در خون تن بیجان چگونه زنده ماند رضی بی او بگو چون زندهای چون
-
۷۴
غزل شمارهٔ ۷۴ روی یار است یا گل نسرین کوی یار است یا بهشت برین زیر دستت چه آفتاب و چه ماه پایمالت چه آسمان چه زمین چند از حسرت سراپایت بی سرو پا شویم و بی دل ودین همه زنار بر میـٰان بندی بشنوی حرفی از گوشه نشین سر به چرخش فرو نمیآرم…
-
۷۵
غزل شمارهٔ ۷۵ نتوان گذشتن آسان از آن کو گل تا بگردن، گل تا بزانو از دست آن شست مشکل توان رست صیاد ما را سخت است بازو حرف خلاصی فکر محالی است فکری دگر کن حرفی دگر گو دل میربایند جان میستانند شو خان به بازی، شیران به بازو زان مه که گاهی…