دسته: غزلیات
-
۶۷
غزل شمارهٔ ۶۷ آموخت ما را آن زلف و گردن زنار بستن، بت سجده کردن آن مار گیسو بر گردن او هر کس که بیند خونش بگردن بس دلفریبند آن چشم و آن زلف آن یک به شادی وین یک به شیون گر از تو بندم دل بر دو گیتی ای حیف از دل…
-
۶۸
غزل شمارهٔ ۶۸ بهار حسن یا بستان عشق است سر کوی تو یا رشک گلستان تف آه است یا باد سموم است سرشک ماست یا باران نیسان بهوش خود نیم معذور دارم که آیم بر سر کویت چو مستان بهشتی چند باشد دوزخ از تو رضی برخیز و عالم کن گلستان
-
۶۹
غزل شمارهٔ ۶۹ حیفم آید که گویدش کس جان از کجا جان و از کجا جانان زیر دست جفای تو زن و مرد پایمال غم تو پیر و جوان دست بر دل ز بیوفائی یار داغ بر تن ز محنت هجران بیوفائی، چه میکنی وعده سست عهدی، چه میکنی پیمان جور این درد میکشم…