دسته: قصیده
-
قصیده شماره ۱۳
قصیده شماره 13 دوال رحلت چون بر زدم به کوس سفر جز از ستاره ندیدم بر آسمان لشکر چو حاجبان زمی از شب سیاه پوشیده چو بندگان ز مجره سپهر بسته کمر به هست و نیست در آرد عنان من در مشت چو دو فریشتهام از دو سو قضا و قدر مباش و باش ز…
-
قصیده شماره ۱۴
قصیده شماره 14 چو عزم کاری کردم مرا که دارد باز؟ رسد به فرجام آن کار کش کنم آغاز شبی که آز برآرد کنم به همت روز دری که چرخ ببندد کنم به دانش باز اگر بتازم گیتی نگویدم که بدار وگر بدارم، گردون نگویدم که بتاز نه خیره گردد چشم من از شب تاری…
-
قصیده شماره ۱۵
قصیده شماره 15 عمرم همی قصیر کند این شب طویل وز انده کثیر شد این عمر من قلیل دوشم شبی گذشت چه گویم چگونه بود؟ همچون نیاز تیره و همچون امل طویل کفالخضیب داشت فلک ورنه گفتمی بر سوک مهر جامه فرو زد مگر به نیل از ساکنی چرخ و سیاهی شب مرا طبع از…