دسته: قصیده
-
قصیده شماره ۱۰
قصیده شماره 10 چو سوده دوده به روی هوا برافشانند فروغ آتش روشن ز دود بنشانند سپهر گردان آن چشمها گشاید باز که چشمهای جهان را همه بخسبانند از آن سبیکهٔ زر کافتاب گویندش زند ستامی کان را ستارگان خوانند چنان گمان بودم کاسیای گردون را همی به تیزی بر فرق من بگردانند ز آب…
-
قصیده شماره ۱۱
قصیده شماره 11 چو مردمان شب دیرنده عزم خواب کنند همه خزانهٔ اسرار من خراب کنند نقاب شرم چو لاله ز روی بردارند چو ماه و مهر سر و روی در نقاب کنند رخم ز چشمم هم چهرهٔ تذرو شود چو تیره شب را همگونهٔ غراب کنند تنم به تیغ قضا طعمهٔ هزبر نهند دلم…
-
قصیده شماره ۱۲
قصیده شماره 12 دلم ز انده بیحد همی نیاساید تنم ز رنج فراوان همی بفرساید بخار حسرت چون بر شود ز دل به سرم ز دیدگانم باران غم فرود آید ز بس غمان که بدیدم چنان شدم که مرا ازین پس ایچ غمی پیش چشم نگراید دو چشم من رخ من زرد دید نتوانست از…