دسته: قصیده
-
قصیده شماره ۴
قصیده شماره 4 دلم از نیستی چو ترسانیست تنم از عافیت هراسانیست در دل از تف سینه صاعقهایست بر تن از آب دیده توفانیست گه دلم باد تافته گوییست گه تنم خم گرفته چوگانیست موی چون تاب خورده زوبینی است مژه چون آب داده پیکانیست روز در چشم من چو اهرمنیست بند بر پای من…
-
قصیده شماره ۵
قصیده شماره 5 امروز هیچ خلق چو من نیست جز رنج ازین نحیف بدن نیست لرزان تر و ضعیفتر از من در باغ، شاخ و برگ و سمن نیست انگشتری است پشتم گویی اشکم جز از عقیق یمن نیست از نظم و نثر عاجز گشتم گویی مرا زبان و دهن نیست از تاب درد سوزش…
-
قصیده شماره ۶
قصیده شماره 6 این عقل در یقین زمانه گمان نداشت کز عقل راز خویش زمانه نهان نداشت در گیتیای شگفت کران داشت هرچه داشت چون بنگرم عجایب گیتی کران نداشت هرگونه چیز داشت جهان تا بنای داشت ملکی قوی چو ملک ملک ارسلان نداشت پاینده باد ملکش و ملکی است ملک او که ایام نوبهار…