دسته: فخرالدین عراقی
-
قصیده شماره هجده
ایضاله هنوز باغ جهان را نبود نام و نشان که مست بودم از آن می که جام اوست جهان به کام دوست می مهر دوست میخوردم در آن نفس که ز جان جهان نبود نشان به چشم یار رخ خوب یار میدیدم در آن مقام که میزیستم به جان کسان تبسم لب ساقی مرا…
-
قصیده شماره هفدهم
در مدح شیخ بهاء الدین زکریا ملتانی می بیاور ساقیا، تا خویشتن را کم زنیم کار خود چون زلف خوبان در هم و برهم زنیم از سر مستی همه دریای هستی بر کشیم فارغ آییم از خود و هر دو جهان را کم زنیم بگسلیم از هم طناب خیمهٔ هفت آسمان خیمهٔ همت ورای…
-
قصیده شماره شانزده
در نعت رسول اکرم (ص) شهبازم و شکار جهان نیست در خورم ناگه بود که از کف ایام برپرم چون میتوان ز دست شهان طعمه یافتن از دست روزگار چرا غصه میخورم؟ بر فرق کاینات چرا پا نمینهم؟ آخر نه خاک پای عزیز پیمبرم؟ آن کاملی که رتبتش از غایت کمال گوید: منم که…