دسته: سعدی
-
۷۴. شراب از دست خوبان سلسبیلست
غزل 74 شراب از دست خوبان سلسبیلست و گر خود خون میخواران سبیلست نمیدانم رطب را چاشنی چیست همیبینم که خرما بر نخیلست نه وسمست آن به دلبندی خضیبست نه سرمست آن به جادویی کحیلست سرانگشتان صاحب دل فریبش نه در حنا که در خون قتیلست الا ای کاروان محمل…
-
۷۳. دیده از دیدار خوبان برگرفتن مشکلست
غزل 73 دیده از دیدار خوبان برگرفتن مشکلست هر که ما را این نصیحت میکند بیحاصلست یار زیبا گر هزارت وحشت از وی در دلست بامدادان روی او دیدن صباح مقبلست آن که در چاه زنخدانش دل بیچارگان چون ملک محبوس در زندان چاه بابلست پیش از این من دعوی پرهیزگاری…
-
۷۲. پای سرو بوستانی در گلست
غزل 72 پای سرو بوستانی در گل است سرو ما را پای معنی در دل است هر که چشمش بر چنان روی اوفتاد طالعش میمون و فالش مقبل است نیکخواهانم نصیحت میکنند خشت بر دریا زدن بیحاصل است ای برادر ما به گرداب اندریم وان که شنعت میزند بر ساحل است…