دسته: سعدی
-
۳۲۷. چون برآمد ماه روی از مطلع پیراهنش
غزل 327 چون برآمد ماه روی از مطلع پیراهنش چشم بد را گفتم الحمدی بدم پیرامنش تا چه خواهد کرد با من دور گیتی زین دو کار دست او در گردنم یا خون من در گردنش هر که معلومش نمیگردد که زاهد را که کشت گو سرانگشتان شاهد بین و رنگ ناخنش …
-
۳۲۶. دست به جان نمیرسد تا به تو برفشانمش
غزل 326 دست به جان نمیرسد تا به تو برفشانمش بر که توان نهاد دل تا ز تو واستانمش قوت شرح عشق تو نیست زبان خامه را گرد در امید تو چند به سر دوانمش ایمنی از خروش من گر به جهان دراوفتد فارغی از فغان من گر به فلک رسانمش آه…
-
۳۲۵. کس ندیدهست به شیرینی و لطف و نازش
غزل 325 کس ندیدهست به شیرینی و لطف و نازش کس نبیند که نخواهد که ببیند بازش مطرب ما را دردیست که خوش مینالد مرغ عاشق طرب انگیز بود آوازش بارها در دلم آمد که بپوشم غم عشق آبگینه نتواند که بپوشد رازش مرغ پرنده اگر در قفسی پیر شود همچنان طبع…