دسته: سعدی
-
۱۳۷. کیست آن لعبت خندان که پری وار برفت
غزل 137 کیست آن لعبت خندان که پری وار برفت که قرار از دل دیوانه به یک بار برفت باد بوی گل رویش به گلستان آورد آب گلزار بشد رونق عطار برفت صورت یوسف نادیده صفت میکردیم چون بدیدیم زبان سخن از کار برفت بعد از این عیب و ملامت نکنم مستان…
-
۱۳۶. ای دیدنت آسایش و خندیدنت آفت
غزل 136 ای دیدنت آسایش و خندیدنت آفت گوی از همه خوبان بربودی به لطافت ای صورت دیبای خطایی به نکویی وی قطره باران بهاری به نظافت هر ملک وجودی که به شوخی بگرفتی سلطان خیالت بنشاندی به خلافت ای سرو خرامان گذری از در رحمت وی ماه درفشان نظری از سر…
-
۱۳۵. آن را که میسر نشود صبر و قناعت
غزل 135 آن را که میسر نشود صبر و قناعت باید که ببندد کمر خدمت و طاعت چون دوست گرفتی چه غم از دشمن خونخوار؟ گو بوق ملامت بزن و کوس شناعت گر خود همه بیداد کند هیچ مگویید تعذیب دلارام به از ذل شفاعت از هر چه تو گویی به قناعت…