دسته: سعدی
-
۲۰۷. تو را خود یک زمان با ما سر صحرا نمیباشد
غزل 207 تو را خود یک زمان با ما سر صحرا نمیباشد چو شمست خاطر رفتن به جز تنها نمیباشد دو چشم از ناز در پیشت فراغ از حال درویشت مگر کز خوبی خویشت نگه در ما نمیباشد ملک یا چشمه نوری پری یا لعبت حوری که بر گلبن گل سوری چنین زیبا…
-
۲۰۶. در پای تو افتادن شایسته دمی باشد
غزل 206 در پای تو افتادن شایسته دمی باشد ترک سر خود گفتن زیبا قدمی باشد بسیار زبونیها بر خویش روا دارد درویش که بازارش با محتشمی باشد زین سان که وجود توست ای صورت روحانی شاید که وجود ما پیشت عدمی باشد گر جمله صنمها را صورت به تو مانستی شاید…
-
۲۰۵. اگر سروی به بالای تو باشد
غزل 205 اگر سروی به بالای تو باشد نه چون بشن دلارای تو باشد و گر خورشید در مجلس نشیند نپندارم که همتای تو باشد و گر دوران ز سر گیرند هیهات که مولودی به سیمای تو باشد که دارد در همه لشکر کمانی که چون ابروی زیبای تو باشد مبادا…