دسته: سعدی
-
۲۳۷. یار باید که هر چه یار کند
غزل 237 یار باید که هر چه یار کند بر مراد خود اختیار کند زینهار از کسی که در غم دوست پیش بیگانه زینهار کند بار یاران بکش که دامن گل آن برد کاحتمال خار کند خانه عشق در خراباتست نیکنامی در او چه کار کند شهربند هوای نفس مباش سگ…
-
۲۳۶. توانگران که به جنب سرای درویشند
غزل 236 توانگران که به جنب سرای درویشند مروت است که هر وقت از او بیندیشند تو ای توانگر حسن از غنای درویشان خبر نداری اگر خستهاند و گر ریشند تو را چه غم که یکی در غمت به جان آید که دوستان تو چندان که میکشی بیشند مرا به علت بیگانگی…
-
۲۳۵. بلبلی بیدل نوایی میزند
غزل 235 بلبلی بیدل نوایی میزند بادپیمایی هوایی میزند کس نمیبینم ز بیرون سرای و اندرونم مرحبایی میزند آتشی دارم که میسوزد وجود چون بر او باد صبایی میزند گر چه دریا را نمیبیند کنار غرقه حالی دست و پایی میزند فتنهای بر بام باشد تا یکی سر به دیوار سرایی…