دسته: سعدی
-
۲۵۲. نشاید که خوبان به صحرا روند
غزل 252 نشاید که خوبان به صحرا روند همه کس شناسند و هر جا روند حلالست رفتن به صحرا ولیک نه انصاف باشد که بی ما روند نباید دل از دست مردم ربود چو خواهند جایی که تنها روند که بپسندد از باغبانان گل که از بانگ بلبل به سودا روند …
-
۲۵۱. اگر تو برشکنی دوستان سلام کنند
غزل 251 اگر تو برشکنی دوستان سلام کنند که جور قاعده باشد که بر غلام کنند هزار زخم پیاپی گر اتفاق افتد ز دست دوست نشاید که انتقام کنند به تیغ اگر بزنی بیدریغ و برگردی چو روی باز کنی بازت احترام کنند مرا کمند میفکن که خود گرفتارم لویشه بر سر…
-
۲۵۰. خوبرویان جفاپیشه وفا نیز کنند
غزل 250 خوبرویان جفاپیشه وفا نیز کنند به کسان درد فرستند و دوا نیز کنند پادشاهان ملاحت چو به نخجیر روند صید را پای ببندند و رها نیز کنند نظری کن به من خسته که ارباب کرم به ضعیفان نظر از بهر خدا نیز کنند عاشقان را ز بر خویش مران تا…