دسته: سعدی
-
حکایت مرزبان ستمگار با زاهد
حکایت مرزبان ستمگار با زاهد خردمند مردی در اقصای شام گرفت از جهان کنج غاری مقام به صبرش در آن کنج تاریک جای به گنج قناعت فرو رفته پای شنیدم که نامش خدادوست بود ملک سیرتی، آدمی پوست بود بزرگان نهادند سر بر درش که در مینیامد به درها سرش تمنا کند عارف پاکباز به…
-
حکایت ملک روم با دانشمند
حکایت ملک روم با دانشمند شنیدم که بگریست سلطان روم بر نیکمردی ز اهل علوم که پایابم از دست دشمن نماند جز این قلعه در شهر با من نماند بسی جهد کردم که فرزند من پس از من بود سرور انجمن کنون دشمن بدگهر دست یافت سر دست مردی و جهدم بتافت چه تدبیر سازم،…
-
حکایت اتابک تکله
حکایت اتابک تکله در اخبار شاهان پیشینه هست که چون تکله بر تخت زنگی نشست به دورانش از کس نیازرد کس سبق برد اگر خود همین بود و بس چنین گفت یک ره به صاحبدلی که عمرم بسر رفت بی حاصلی بخواهم به کنج عبادت نشست که دریابم این پنج روزی که هست چو میبگذرد…