دسته: سعدی
-
حکایت پنجم
حکایت یکی را پسر گم شد از راحله شبانگه بگردید در قافله ز هر خیمه پرسید وهر سو شتافت به تاریکی آن روشنایی بیافت چو آمد بر مردم کاروان شنیدم که میگفت با ساروان ندانی که چون راه بردم به دوست! هر آن کس که پیش آمدم گفتم اوست از آن اهل دل در پی…
-
حکایت ششم
حکایت شنیدم که مغروری از کبر مست در خانه بر روی سائل ببست به کنجی درون رفت و بنشست مرد جگر گرم و آه از تف سینه سرد شنیدش یکی مرد پوشیده چشم بپرسیدش از موجب کین و خشم فرو گفت و بگریست بر خاک کوی جفائی کزان شخصش آمد به روی بگفت ای فلان…
-
حکایت هفتم
حکایت یکی را خری در گل افتاده بود ز سوداش خون در دل افتاده بود بیابان و باران و سرما و سیل فرو هشته ظلمت بر آفاق ذیل همه شب در این غصه تا بامداد سقط گفت و نفرین و دشنام داد نه دشمن برست از زبانش نه دوست نه سلطان که این بوم و…