دسته: سعدی
-
۲۷۶. به حسن دلبر من هیچ در نمیباید
غزل 276 به حسن دلبر من هیچ در نمیباید جز این دقیقه که با دوستان نمیپاید حلاوتیست لب لعل آبدارش را که در حدیث نیاید چو در حدیث آید ز چشم غمزده خون میرود به حسرت آن که او به گوشه چشم التفات فرماید بیا که دم به دمت یاد میرود هر…
-
۲۷۵. نگفتم روزه بسیاری نپاید
غزل 275 نگفتم روزه بسیاری نپاید ریاضت بگذرد سختی سر آید پس از دشواری آسانیست ناچار ولیکن آدمی را صبر باید رخ از ما تا به کی پنهان کند عید هلال آنک به ابرو مینماید سرابستان در این موسم چه بندی درش بگشای تا دل برگشاید غلامان را بگو تا عود…
-
۲۷۴. چه سروست آن که بالا مینماید
غزل 274 چه سروست آن که بالا مینماید عنان از دست دلها میرباید که زاد این صورت منظور محبوب از این صورت ندانم تا چه زاید اگر صد نوبتش چون قرص خورشید ببینم آب در چشم من آید کس اندر عهد ما مانند وی نیست ولی ترسم به عهد ما نپاید …