دسته: سعدی
-
سر آغاز (آغاز باب دوم)
سر آغاز (آغاز باب دوم) اگر هوشمندی به معنی گرای که معنی بماند ز صورت بجای که را دانش وجود و تقوی نبود به صورت درش هیچ معنی نبود کسی خسبد آسوده در زیر گل که خسبند از او مردم آسوده دل غم خویش در زندگی خور که خویش به مرده نپردازد از حرص خویش…
-
سر آغاز (آغاز باب اول)
سر آغاز (آغاز باب اول) شنیدم که در وقت نزع روان به هرمز چنین گفت نوشیروان که خاطر نگهدار درویش باش نه در بند آسایش خویش باش نیاساید اندر دیار تو کس چو آسایش خویش جویی و بس نیاید به نزدیک دانا پسند شبان خفته و گرگ در گوسفند برو پاس درویش محتاج دار که…
-
حکایت اول
حکایت جوانی به دانگی کرم کرده بود تمنای پیری بر آورده بود به جرمی گرفت آسمان ناگهش فرستاد سلطان به کشتنگهش تگاپوی ترکان و غوغای عام تماشا کنان بر در و کوی و بام چو دید اندر آشوب، درویش پیر جوان را به دست خلایق اسیر دلش بر جوانمرد مسکین بخست که باری…