دسته: سعدی
-
۳۸
حکایت سی و هشتم یکی بر سر راهی مست خفته بود و زمام اختیار از دست رفته عابدی بر وی گذر کرد و در آن حالت مستقبح او نظر کرد جوان از خواب مستی سر بر آورد و گفت اذا مَرّوا بِاللغو مَرّوا کراماً . . اگر من ناجوانمردم به کردار تو بر من…
-
۳۹
حکایت سی و نهم این حکایت شنو که در بغداد رایت و پرده را خلاف افتاد من و تو هر دو خواجه تا شانیم بنده بارگاه سلطانیم تو نه رنج آزمودههای نه حصار نه بیابان و باد و گرد و غبار تو بر بندگان مه رویی با غلامان یاسمن بویی گفت من سر بر آستان…
-
۴۰
حکایت چهلم یکی از صاحبدلان زور آزمایی را دید به هم بر آمده و کف بر دماغ انداخته گفت این را چه حالت است گفتند فلان دشنام دادش گفت این فرومایه هزار من سنگ بر میدارد و طاقت سخنی نمیآرد گرت از دست بر اید دهنی شیرین کن مردی آن نیست که مشتی بزنی…