دسته: گلستان
-
۴۳
حکایت چهل و سوم آورده اند که فقیهی دختری داشت به غایت زشت به جای زنان رسیده و با وجود جهاز و نعمت کسی در مناکحت او رغبت نمینمود زشت باشد ديبقى و ديبا که بود بر عروس نازیبا فی الجمله بحکم ضرورت عقد نکاحش با ضريری ببستند. آورده اند که حکیمی در آن…
-
۴۴
حکایت چهل و چهارم پادشاهی به دیده استحقار در طایفه درویشان نظر کرد یکی زان میان به فراست به جای آورد و گفت ای ملک ما درین دنیا به جیش از تو کمتریم و به عیش خوشتر و به مرگ برابر و به قیامت بهتر در آن ساعت که خواهند این و آن مرد…
-
۴۵
حکایت چهل و پنجم دیدم گل تازه چند دسته بر گنبدی از گیاه رسته بگریست گیاه و گفت خاموش صحبت نکند کرم فراموش من بنده حضرت کریمم پرورده نعمت قدیمم با آن که بضاعتی ندارم سر مایه طاعتی ندارم رسمست که مالکان تحریر آزاد کنند بنده پیر اى بار خدای عالم آرای بر بنده پیر…