دسته: گلستان
-
۳۷
حکایت سی و هفتم فقیهی پدر را گفت هیچ ازین سخنان رنگین دلاویز متکلمان در من اثر نمیکند به حکم آن که نمیبینم مر ایشان را فعلی موافق گفتار ترک دنیا به مردم آموزند خویشتن سیم و غلّه اندوزند عالمی را که گفت باشد و بس هر چه گوید نگیرد اندر کس عالم آن…
-
۳۸
حکایت سی و هشتم یکی بر سر راهی مست خفته بود و زمام اختیار از دست رفته عابدی بر وی گذر کرد و در آن حالت مستقبح او نظر کرد جوان از خواب مستی سر بر آورد و گفت اذا مَرّوا بِاللغو مَرّوا کراماً . . اگر من ناجوانمردم به کردار تو بر من…
-
۳۹
حکایت سی و نهم این حکایت شنو که در بغداد رایت و پرده را خلاف افتاد من و تو هر دو خواجه تا شانیم بنده بارگاه سلطانیم تو نه رنج آزمودههای نه حصار نه بیابان و باد و گرد و غبار تو بر بندگان مه رویی با غلامان یاسمن بویی گفت من سر بر آستان…