دسته: گلستان
-
۲
حکایت شماره دو درويشی را ديدم سر بر آستان کعبه همیماليد و میگفت يا غفور يا رحيم تو داني که از ظلوم و جهول چه آيد عذر تقصير خدمت آوردم كه ندارم به طاعت استظهار عاصيان از گناه توبه كنند عارفان از عبادت استغفار عابدان جزای طاعت خواهند و بازرگانان بهای بضاعت من بنده…
-
۳
حکایت شماره سه عبدالقادر گیلانی را رحمة الله علیه دیدند در حرم کعبه روی بر حصبا نهاده همیگفت ای خداوند ببخشای و گر هر آینه مستوجب عقوبتم در روز قیامتم نابینا بر انگیز تا در روی نیکان شرمسار نشوم روى بر خاک عجز مىگویم هر سحرگه که باد مىآید ای که هرگز فرامشت نکنم…
-
۴
حکایت شماره چهار دزدی به خانه پارسایی در آمد چندانکه جست چیزی نیافت دل تنگ شد پارسا خبر شد گلیمی که بر آن خفته بود در راه دزد انداخت تا محروم نشود شنیدم که مردان راه خداى دل دشمنان را نکردند تنگ ترا کی میسر شود این مقام که با دوستانت خلافست و جنگ…