دسته: گلستان
-
۷۰
حکایت شماره هفتادم دو کس را حسرت از دل نرود و پای تغابن از گل بر نیاید تاجر کشتی شکسته و وارث با قلندران نشسته. یا مروبا یار ازرق پیرهن یا بکش بر خان و مان انگشت نیل دوستی با پیلبانان یا مکن یا طلب کن خانه ای درخورد پیل
-
۷۱
حکایت شماره هفتاد و یکم خلعت سلطان اگر چه عزیز است جامه خلقان خود به عزت تر و خوان بزرگان اگر چه لذیذست خرده انبان خود به لذت تر سرکه از دسترنج خویش و تره بهتر از نان دهخدا و بره
-
۷۲
حکایت شماره هفتاد و دو روزی از امام محمد غزالی پرسیدند: چگونه در علم و دانش بدین جایگاه بزرگ رسیدی؟ ایشان گفتند: از آن رو که آنچه را که نمی دانستم هیچگاه از پرسیدن آن نترسیدم امیدِ عافیت آنگه بود موافقِ عقل که نبض را به طبیعتشناس بنمایی بپرس هر چه ندانی که ذُلِ پرسیدن…