دسته: گلستان
-
۴۹
حکایت شماره چهل و نه مشک آنست که ببوید نه آنکه عطار بگوید. دانا چو طبله عطارست خاموش و هنر نمای و نادان خود طبل غازی، بلند آواز و میان تهی.
-
۵۰
حکایت پنجاهم عالم اندر میان جاهل را مثلی گفته اند صدیقان شاهدی در میان کورانست مصحفی در سرای زندیقان
-
۵۱
حکایت پنجاه و یکم دوستی را که به عمری فراچنگ آرند نشاید که به یک دم بیازارند سنگی به چند سال شود لعل پاره ای زنهار تا به یک نفسش نشکنی به سنگ