دسته: باب دوم در اخلاق درویشان
-
۴۲
حکایت چهل و دوم لبش نه انبانست دل در کسی مبند که دل بسته تو نیست پیرمردی لطیف در بغداد دخترک را به کفشدوزی داد بامدادان پدر چنان دیدش پیش داماد رفت و پرسیدش نگفتم این گفتار هزل بگذار و جدّ ازو بردار
-
۴۳
حکایت چهل و سوم آورده اند که فقیهی دختری داشت به غایت زشت به جای زنان رسیده و با وجود جهاز و نعمت کسی در مناکحت او رغبت نمینمود زشت باشد ديبقى و ديبا که بود بر عروس نازیبا فی الجمله بحکم ضرورت عقد نکاحش با ضريری ببستند. آورده اند که حکیمی در آن…
-
۴۴
حکایت چهل و چهارم پادشاهی به دیده استحقار در طایفه درویشان نظر کرد یکی زان میان به فراست به جای آورد و گفت ای ملک ما درین دنیا به جیش از تو کمتریم و به عیش خوشتر و به مرگ برابر و به قیامت بهتر در آن ساعت که خواهند این و آن مرد…