دسته: باب دوم در اخلاق درویشان
-
۳۶
حکایت سی و ششم فقیهی پدر را گفت هیچ ازین سخنان رنگین دلاویز متکلمان در من اثر نمیکند به حکم آن که نمیبینم مر ایشان را فعلی موافق گفتار ترک دنیا به مردم آموزند خویشتن سیم و غلّه اندوزند عالمی را که گفت باشد و بس هر چه گوید نگیرد اندر کس عالم آن…
-
۳۷
حکایت سی و هفتم فقیهی پدر را گفت هیچ ازین سخنان رنگین دلاویز متکلمان در من اثر نمیکند به حکم آن که نمیبینم مر ایشان را فعلی موافق گفتار ترک دنیا به مردم آموزند خویشتن سیم و غلّه اندوزند عالمی را که گفت باشد و بس هر چه گوید نگیرد اندر کس عالم آن…
-
۳۸
حکایت سی و هشتم یکی بر سر راهی مست خفته بود و زمام اختیار از دست رفته عابدی بر وی گذر کرد و در آن حالت مستقبح او نظر کرد جوان از خواب مستی سر بر آورد و گفت اذا مَرّوا بِاللغو مَرّوا کراماً . . اگر من ناجوانمردم به کردار تو بر من…