دسته: غزل
-
۸۹. بتا هلاک شود دوست در محبت دوست
غزل 89 بتا هلاک شود دوست در محبت دوست که زندگانی او در هلاک بودن اوست مرا جفا و وفای تو پیش یک سان است که هر چه دوست پسندد به جای دوست نکوست مرا و عشق تو گیتی به یک شکم زادهست دو روح در بدنی چون دو مغز در یک…
-
۸۸. با خردمندی و خوبی پارسا و نیک خوست
غزل 88 با خردمندی و خوبی پارسا و نیکخوست صورتی هرگز ندیدم کاین همه معنی در اوست گر خیال یاری اندیشند باری چون تو یار یا هوای دوستی ورزند باری چون تو دوست خاک پایش بوسه خواهم داد آبم گو ببر آبروی مهربانان پیش معشوق آب جوست شاهدش دیدار و گفتن…
-
۸۷. گر کسی سرو شنیدست که رفتست اینست
غزل 87 گر کسی سرو شنیدهست که رفتهست این است یا صنوبر که بناگوش و برش سیمین است نه بلندیست به صورت که تو معلوم کنی که بلند از نظر مردم کوتهبین است خواب در عهد تو در چشم من آید هیهات عاشقی کار سری نیست که بر بالین است همه…