دسته: غزل
-
۳۲. معلمت همه شوخی و دلبری آموخت
غزل 32 معلمت همه شوخی و دلبری آموخت جفا و ناز و عتاب و ستمگری آموخت غلام آن لب ضحاک و چشم فتانم که کید سحر به ضحاک و سامری آموخت تو بت چرا به معلم روی که بتگر چین به چین زلف تو آید به بتگری آموخت هزار بلبل دستان…
-
۳۱. چه فتنه بود که حسن تو در جهان انداخت
غزل 31 چه فتنه بود که حسن تو در جهان انداخت که یک دم از تو نظر بر نمیتوان انداخت بلای غمزه نامهربان خون خوارت چه خون که در دل یاران مهربان انداخت ز عقل و عافیت آن روز بر کران ماندم که روزگار حدیث تو در میان انداخت نه باغ…
-
۳۰. هر که خصم اندر او کمند انداخت
غزل 30 هر که خصم اندر او کمند انداخت به مراد ویش بباید ساخت هر که عاشق نبود مرد نشد نقره فایق نگشت تا نگداخت هیچ مصلح به کوی عشق نرفت که نه دنیا و آخرت درباخت آن چنانش به ذکر مشغولم که ندانم به خویشتن پرداخت همچنان شکر عشق…