دسته: بوستان
-
حکایت
حکایت فقیهی بر افتاده مستی گذشت به مستوری خویش مغرور گشت ز نخوت بر او التفاتی نکرد جوان سر برآورد کای پیرمرد تکبر مکن چون به نعمت دری که محرومی آید ز مستکبری یکی را که در بند بینی مخند مبادا که ناگه درافتی به بند نه آخر در امکان تقدیر هست که فردا چو…
-
حکایت
حکایت ز ره باز پس ماندهای میگریست که مسکین تر از من در این دشت کیست؟ جهاندیدهای گفتش ای هوشیار اگر مردی این یک سخن گوش دار برو شکر کن چون به خر برنهای که آخر بنی آدمی، خر نهای
-
حکایت
حکایت یکی کرد بر پارسایی گذر به صورت جهود آمدش در نظر قفایی فرو کوفت بر گردنش ببخشید درویش پیراهنش خجل گفت کانچ از من آمد خطاست ببخشای بر من، چه جای عطاست؟ به شکرانه گفتا به سر بیستم که آنم که پنداشتی نیستم