دسته: باب پنجم در رضا
-
حکایت طبیب و کرد
حکایت طبیب و کرد شبی کردی از درد پهلو نخفت طبیبی در آن ناحیت بود و گفت از این دست کو برگ رز میخورد عجب دارم ار شب به پایان برد که در سینه پیکان تیر تتار به از نقل ماکول ناسازگار گر افتد به یک لقمه در روده پیچ همه عمر نادان…
-
حکایت تیرانداز اردبیلی
حکایت تیرانداز اردبیلی یکی آهنین پنجه در اردبیل همی بگذرانید پیلک ز پیل نمد پوشی آمد به جنگش فراز جوانی جهان سوز پیکار ساز به پرخاش جستن چو بهرام گور کمندی به کتفش بر از خام گور چو دید اردبیلی نمد پاره پوش کمان در زه آورده و زه را به گوش به پنجاه…
-
حکایت
حکایت مرا در سپاهان یکی یار بود که جنگاور و شوخ و عیار بود مدامش به خون دست و خنجر خضاب بر آتش دل خصم از او چون کباب ندیدمش روزی که ترکش نبست ز پولاد پیکانش آتش نجست دلاور به سرپنجهٔ گاوزور ز هولش به شیران در افتاده شور به دعوی چنان ناوک انداختی…