دسته: باب پنجم در رضا
-
حکایت کرکس با زغن
حکایت کرکس با زغن چنین گفت پیش زغن کرکسی که نبود ز من دوربینتر کسی زغن گفت از این در نشاید گذشت بیا تا چه بینی بر اطراف دشت شنیدم که مقدار یک روزه راه بکرد از بلندی به پستی نگاه چنین گفت دیدم گرت باورست که یک دانه گندم به هامون برست زغن را…
-
حکایت
حکایت یکی مرد درویش در خاک کیش نکو گفت با همسر زشت خویش چو دست قضا زشت رویت سرشت میندای گلگونه بر روی زشت که حاصل کند نیکبختی به زور؟ به سرمه که بینا کند چشم کور؟ نیاید نکوکار از بدرگان محال است دوزندگی از سگان همه فیلسوفان یونان و روم ندانند کرد انگبین از…
-
حکایت مرد درویش و همسایهٔ توانگر
حکایت مرد درویش و همسایهٔ توانگر بلند اختری نام او بختیار قوی دستگه بود و سرمایهدار به کوی گدایان درش خانه بود زرش همچو گندم به پیمانه بود چو درویش بیند توانگر بناز دلش بیش سوزد به داغ نیاز زنی جنگ پیوست با شوی خویش شبانگه چو رفتش تهیدست، پیش که کس چون تو بدبخت،…