دسته: باب هشتم در شکر بر عافیت
-
حکایت
حکایت جوانی سر از رأی مادر بتافت دل دردمندش به آذر بتافت چو بیچاره شد پیشش آورد مهد که ای سست مهر فراموش عهد نه در مهد نیروی حالت نبود مگس راندن از خود مجالت نبود؟ تو آنی کزان یک مگس رنجهای که امروز سالار و سرپنجهای به حالی شوی باز در قعر گور که…