دسته: باب اول در عدل و تدبیر و رای
-
حکایت در معنی رحمت با ناتوانان در حال توانایی
حکایت در معنی رحمت با ناتوانان در حال توانایی چنان قحط سالی شد اندر دمشق که یاران فراموش کردند عشق چنان آسمان بر زمین شد بخیل که لب تر نکردند زرع و نخیل بخوشید سرچشمههای قدیم نماند آب، جز آب چشم یتیم نبودی بجز آه بیوه زنی اگر برشدی دودی از روزنی چو…
-
گفتار اندر نگه داشتن خاطر درویشان
گفتار اندر نگه داشتن خاطر درویشان مها زورمندی مکن با کهان که بر یک نمط مینماند جهان سر پنجهٔ ناتوان بر مپیچ که گر دست یابد برآیی به هیچ عدو را بکوچک نباید شمرد که کوه کلان دیدم از سنگ خرد نبینی که چون با هم آیند مور ز شیران جنگی برآرند شور نه موری…
-
حکایت مرزبان ستمگار با زاهد
حکایت مرزبان ستمگار با زاهد خردمند مردی در اقصای شام گرفت از جهان کنج غاری مقام به صبرش در آن کنج تاریک جای به گنج قناعت فرو رفته پای شنیدم که نامش خدادوست بود ملک سیرتی، آدمی پوست بود بزرگان نهادند سر بر درش که در مینیامد به درها سرش تمنا کند عارف پاکباز به…