دسته: باب اول در عدل و تدبیر و رای
-
گفتار اندر نکوکاری و بد کاری و عاقبت آنها
گفتار اندر نکوکاری و بد کاری و عاقبت آنها نکوکار مردم نباشد بدش نورزد کسی بد که نیک افتدش شر انگیز هم در سر شر رود چو کژدم که با خانه کمتر رود اگر نفع کس در نهاد تو نیست چنین جوهر و سنگ خارا یکی است غلط گفتم ای یار شایسته خوی که نفع…
-
حکایت عابد و استخوان پوسیده
حکایت عابد و استخوان پوسیده شنیدم که یک بار در حلهای سخن گفت با عابدی کلهای که من فر فرماندهی داشتم به سر بر کلاه مهی داشتم سپهرم مدد کرد و نصرت وفاق گرفتم به بازوی دولت عراق طمع کرده بودم که کرمان خورم که ناگه بخوردند کرمان سرم بکن پنبهٔ غفلت از گوش هوش…
-
صفت جمعیت اوقات درویشان راضی
صفت جمعیت اوقات درویشان راضی مگو جاهی از سلطنت بیش نیست که ایمنتر از ملک درویش نیست سبکبار مردم سبکتر روند حق این است و صاحبدلان بشنوند تهیدست تشویش نانی خورد جهانبان بقدر جهانی خورد گدا را چو حاصل شود نان شام چنان خوش بخسبد که سلطان شام غم و شادمانی بسر میرود به مرگ…