دسته: رهی معیری
-
غنچه پژمرده
غنچه پژمرده عاشق از تشویش دنیا و غم دین فارغ است هر که از سر بگذرد از فکر بالین فارغ است چرخ غارت پیشه را با بینوایان کار نیست غنچه پژمرده از ناراج گلچین فارغ است شور عشق تازهای دارد مگر دل؟ کاین چنین خاطرم امروز از غمهای دیرین فارغ است خسروان حسن را پاس…
-
صفای شبنم
صفای شبنم او را برنگ و بوی نگویم نظیر نیست گلبن نظیر اوست ولی دلپذیر نیست ما را نسیم کوی تو از خاک بر گرفت خاشاک را به غیر صبا دستگیر نیست گلبانگ نی اگر چه بود دلنشین ولی آتش اثر چو ناله مرغ اسیر نیست غافل مشو ز عمر که ساکن نمی شود سیل…
-
شمع خاموش
شمع خاموش منع خویش از گریه و زاری نمی آید ز من طفل اشکم خویشتن داری نمی آید ز من با گل و خار جهان یک رنگم از روشندلی صبح سیمینم سیه کاری نمی آید ز من آتشی بویی ز دلجویی نمی آید ز تو چشمه ام کاری به جز زاری نمی آید ز من…