دسته: حافظ
-
هاتفی از گوشه ميخانه دوش
غزل ۲۸۴ هاتفی از گوشه ميخانه دوش گفت ببخشند گنه می بنوش لطف الهی بکند کار خويش مژده رحمت برساند سروش اين خرد خام به ميخانه بر تا می لعل آوردش خون به جوش گر چه وصالش نه به کوشش دهند هر قدر ای دل که توانی بکوش لطف خدا…
-
سحر ز هاتف غيبم رسيد مژده به گوش
غزل ۲۸۳ سحر ز هاتف غيبم رسيد مژده به گوش که دور شاه شجاع است می دلير بنوش شد آن که اهل نظر بر کناره میرفتند هزار گونه سخن در دهان و لب خاموش به صوت چنگ بگوييم آن حکايتها که از نهفتن آن ديگ سينه میزد جوش شراب خانگی ترس…
-
ببرد از من قرار و طاقت و هوش
غزل ۲۸۲ ببرد از من قرار و طاقت و هوش بت سنگين دل سيمين بناگوش نگاری چابکی شنگی کلهدار ظريفی مه وشی ترکی قباپوش ز تاب آتش سودای عشقش به سان ديگ دايم میزنم جوش چو پيراهن شوم آسوده خاطر گرش همچون قبا گيرم در آغوش اگر پوسيده گردد استخوانم…