دسته: حافظ
-
ای رخت چون خلد و لعلت سلسبيل
غزل ۳۰۸ ای رخت چون خلد و لعلت سلسبيل سلسبيلت کرده جان و دل سبيل سبزپوشان خطت بر گرد لب همچو مورانند گرد سلسبيل ناوک چشم تو در هر گوشهای همچو من افتاده دارد صد قتيل يا رب اين آتش که در جان من است سرد کن زان سان که کردی…
-
هر نکتهای که گفتم در وصف آن شمايل
غزل ۳۰۷ هر نکتهای که گفتم در وصف آن شمايل هر کو شنيد گفتا لله در قال تحصيل عشق و رندی آسان نمود اول آخر بسوخت جانم در کسب اين فضايل حلاج بر سر دار اين نکته خوش سرايد از شافعی نپرسند امثال اين مسال گفتم که کی ببخشی بر جان…
-
سحرگه ره روی در سرزمينی
غزل ۴۸۳ سحرگه ره روی در سرزمينی همیگفت اين معما با قرينی که ای صوفی شراب آن گه شود صاف که در شيشه برآرد اربعينی خدا زان خرقه بيزار است صد بار که صد بت باشدش در آستينی مروت گر چه نامی بینشان است نيازی عرضه کن بر نازنينی …