دسته: حافظ
-
ما شبی دست برآريم و دعايی بکنيم
غزل ۳۷۷ ما شبی دست برآريم و دعايی بکنيم غم هجران تو را چاره ز جايی بکنيم دل بيمار شد از دست رفيقان مددی تا طبيبش به سر آريم و دوايی بکنيم آن که بی جرم برنجيد و به تيغم زد و رفت بازش آريد خدا را که صفايی بکنيم خشک…
-
دوستان وقت گل آن به که به عشرت کوشيم
غزل ۳۷۶ دوستان وقت گل آن به که به عشرت کوشيم سخن اهل دل است اين و به جان بنيوشيم نيست در کس کرم و وقت طرب میگذرد چاره آن است که سجاده به می بفروشيم خوش هواييست فرح بخش خدايا بفرست نازنينی که به رويش می گلگون نوشيم ارغنون…
-
صوفی بيا که خرقه سالوس برکشيم
غزل ۳۷۵ صوفی بيا که خرقه سالوس برکشيم وين نقش زرق را خط بطلان به سر کشيم نذر و فتوح صومعه در وجه مینهيم دلق ريا به آب خرابات برکشيم فردا اگر نه روضه رضوان به ما دهند غلمان ز روضه حور ز جنت به درکشيم بيرون جهيم سرخوش و…