دسته: حافظ
-
بيا تا گل برافشانيم و می در ساغر اندازيم
غزل ۳۷۴ بيا تا گل برافشانيم و می در ساغر اندازيم فلک را سقف بشکافيم و طرحی نو دراندازيم اگر غم لشکر انگيزد که خون عاشقان ريزد من و ساقی به هم تازيم و بنيادش براندازيم شراب ارغوانی را گلاب اندر قدح ريزيم نسيم عطرگردان را شکر در مجمر اندازيم چو…
-
خيز تا خرقه صوفی به خرابات بريم
غزل ۳۷۳ خيز تا خرقه صوفی به خرابات بريم شطح و طامات به بازار خرافات بريم سوی رندان قلندر به ره آورد سفر دلق بسطامی و سجاده طامات بريم تا همه خلوتيان جام صبوحی گيرند چنگ صبحی به در پير مناجات بريم با تو آن عهد که در وادی ايمن بستيم…
-
بگذار تا ز شارع ميخانه بگذريم
غزل ۳۷۲ بگذار تا ز شارع ميخانه بگذريم کز بهر جرعهای همه محتاج اين دريم روز نخست چون دم رندی زديم و عشق شرط آن بود که جز ره آن شيوه نسپريم جايی که تخت و مسند جم میرود به باد گر غم خوريم خوش نبود به که میخوريم تا…