دسته: شعرا
-
۳۴۱. گرم قبول کنی ور برانی از بر خویش
غزل 341 گرم قبول کنی ور برانی از بر خویش نگردم از تو و گر خود فدا کنم سر خویش تو دانی ار بنوازی و گر بیندازی چنان که در دلت آید به رای انور خویش نظر به جانب ما گر چه منت است و ثواب غلام خویش همیپروری و چاکر خویش …
-
۳۴۰. هر کسی را هوسی در سر و کاری در پیش
غزل 340 هر کسی را هوسی در سر و کاری در پیش من بیکار گرفتار هوای دل خویش هرگز اندیشه نکردم که تو با من باشی چون به دست آمدی ای لقمه از حوصله بیش این تویی با من و غوغای رقیبان از پس وین منم با تو گرفته ره صحرا در پیش…
-
۳۳۹. گردن افراشتهام بر فلک از طالع خویش
غزل 339 گردن افراشتهام بر فلک از طالع خویش کاین منم با تو گرفته ره صحرا در پیش عمرها بودهام اندر طلبت چاره کنان سالها گشتهام از دست تو دستان اندیش پایم امروز فرورفت به گنجینه کام کامم امروز برآمد به مراد دل خویش چون میسر شدی ای در ز دریا برتر…