دسته: شعرا
-
نیروی اشک
نیروی اشک عزم وداع کرد جوانی به روستای در تیره شامی از بر خورشید طلعتی طبع هوا دژم بد و چرخ از فراز ابر همچون حباب در دل دریای ظلمتی زن گفت با جوان که از این ابر فتنه زای ترسم رسد به گلبن حسن تو آفتی در این شب سیه که فرو مرده شمع…
-
نابینا و ستمگر
نابینا و ستمگر فقیر کوری با گیتی آفرین می گفت که ای ز وصف تو الکن زبان تحسینم به نعمتی که مرا داده ای هزاران شکر که من نه در خور لطف و عطای چندینم خسی گرفت گریبان کور و با وی گفت که تا جواب نگویی ز پای ننشینم من…
-
موی سپید
موی سپید رهی بگونه چون لاله برگ غره مباش که روزگارش چون شنبلید گرداند گرت به فر جوانی امیدواری هاست جهان پیر ترا نا امید گرداند گر از دمیدن موی سپید بر سر خلق زمانه آیت پیری پدید گرداند دریغ و درد که مویی نماند بر سر من که روزگار به پیری سپید گرداند