دسته: شعرا
-
سنگریزه
سنگریزه روزی به جای لعل و گوهر سنگریزه ای بردم به زرگری که بر انگشتری نهد بنشاندش به حلقه زرین عقیق وار آنسان که داغ بر دل هر مشتری نهد زرگر ز من ستاند و بر او خیره بنگریست وانگه به خنده گفت که این سنگریزه چیست؟ حیف آیدم ز حلقه زرین که این نگین…
-
ساز محجوبی
ساز محجوبی آنکه جانم شد نوا پرداز او می سرایم قصه ای از ساز او ساز او در پرده گوید رازها سر کند در گوش جان آوازها بانگی از آوای بلبل گرم تر وز نوای جویباران نرمتر نغمهٔ مرغ چمن جان پرور است لیک دراین ساز سوزی دیگر است آنچه آتش با نیستان می کند…
-
راز شب
راز شب شب چو بوسیدم لب گلگون او گشت لرزان قامت موزون او زیر گیسو کرد پنهان روی خویش ماه را پوشید با گیسوی خویش گفتمش : ای روی تو صبح امید در دل شب بوسه ما را که دید؟ قصه پردازی در این صحرا نبود چشم غمازی به سوی ما نبود غنچهٔ خاموش او…